تبليغاتX
a little bit longer and I will be fine
ِDont worry.........Be happy

صداي پاي آب، نثار شبهاي خاموش مادرش:

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم.


کاشان،قریه چنار، تابستان 1343


از این قشنگ تر هست؟..........

این چند روزدلم خیلی گرفته بود . تنهای تنها بودم.

به خود خدا گفتم من هیچی نمی گم......نمی گم چرا.فقط خودت اشکامو ببین.....

فکر کنم همین کافیه.....

میدونین......یکی رو میخوام واسه خودم......دارم ها ولی ازم دوره .......بهترین دختریه که وجود داره......یه گل به تمام معنا.....ولی امسال دیگه پیش هم نیستیم.......انقدر دلم بعضی وقتا میگیره از دوریش که نگید.....قراره قبل امتحانا همو ببینیم.........

بدجور تنهام ...وقتای بیکاری سر کلاس میمونم چیکار کنم با کی حرف بزنم.......... دوروبرم آدم زیادن ولی...........من یکی رو واسه خودم میخوام ..یکی که همون قدر که من میخوامش منو بخواد.تو هر کاری منو بخواد.......

خداکنه ...........

پ.ن: راستی! من برگشتم!


                                                                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/29ساعت 13:55  توسط pardis  | 

آه زندگی ...

آه زندگی...

میشه چیزی جز این گفت؟

آه زندگی...

آه زندگی...

آه زندگی...

بذارین یکم معترض باشیم.

ای زندگی...

ای زندگی..

میشه چیزی جز این گفت؟

ای زندگی...

ای زندگی...

ای زندگی...

نه!

من حرف دیگه ای ندارم...

فقط ... است و ....

....

....

....




+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/01ساعت 10:32  توسط pardis  | 

میخوام کمتر حرف بزنم دیگه.

ما که حرفامون خریدار نداره دیگه........................




.................




حرفی مونده آیا؟

بهم بگین شاید زدمش...........................

............................................................................

پ.ن: من عذاب وجدان دارم لطفا اگه پست جدید میذارید بهم خبر بدید.لازم بود قبل از سکوت اینو بگم..................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/16ساعت 18:31  توسط pardis  | 

.............................

..........

.....................................................................

.........................................................................

..........

..................................................................................................................................

...............

اوووووووووووووه! چقدر حرف زدم ها!

راستی یک شنبه تولدم بود. والبته بهترین هدیه تولدم ......... راستش نمیدونم از کی گرفتمش ولی واقعا فوق العاده است. کاش میفهمیدم که کار خودم بوده یا کار مامانم اینا و یا یه هدیه از خدا!

حرف زدن دیگه بسه!خیلی زیاد شد!

فعلا.......!

راستی! زنده باد تابستون و زنده باد شهریور!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 20:2  توسط pardis  | 


 لطفا یه قارچ خربزه ی خنک رو جلوتون مجسم کنین والبته یه لیوان آب رو اونم بد نیست اگه خنک باشه. حالا لطفا یه گاز به خربزه ی خیلی خوشمزه تون بزنین .مممممممممممم!من که عاشق خربزه ام! و حالا یه لیوان آب بخورین. 

چشم ها لطفا بسته و همه اینارو واقعا تو خیالتون انجام بدین .

دیدین؟ اگه گفتین مزه چیه! واسه من که مزه زیتون میده ! عجیبه نه؟ مال شما چی . تاحالا اصلا بهش فکر کردین؟ نگین تلخه خب! بگین مزه چی میده! کدوم یکی از خوردنی ها!

.

.

لطفا خودتونو تو ماشینی تصور کنین که همه پنجره هاش تا ته پایینن. و اتومبیل داره تو اتوبان یا بزرگراه (حالا هرچی) مدرس حرکت میکنه.واو! بابا چیکار کردی که آسمون انقدر داره سرت هوار میکشه؟ اوه اوه چه سیلی هایی هم بهت میزنه. درد داره ها خدایی!

چشم ها لطفا بسته و همه اینارو  واقعا تو خیالتون انجام بدین .

دیدین؟ آسمونم ازتون شاکیه . از دست من واسه این که منم کلی سرش داد زدم قبلا حالا هم اون داره تلافی میکنه. بگین شما چیکار کردین که داره دعواتون می کنه!

.

.

لطفا خودتونو تو اتاقتون تجسم کنین. یا پشت میزتون یا تو تختتون. حالا در آروم باز میشه. یکی میاد تو. یکی که بدجوری دوسش داری. تصلا عاشقشی بدجور. منظورم مامان و بابا و داداش و خواهر و اینا نیسته! یه معشوق واقعی.

چشم ها لطفا بسته و همه اینارو  واقعا تو خیالتون انجام بدین .

بگین . من واقعا دوست دارم یه بهونه باشم واسه این که شما اسم کسی رو که عاشقشین به زبون بیارین . خجالت نکشین این اعتراف به عشقتونه کاری نداره . فقط یه اسم .خیلی حس خوبیه که من اسمشونو بدونم.

.

.

اگه میخواین سرسری جوابمو بدین و نمیخواین که من جواب هیچ کدوم از این سوالارو بدونم لطفا تو نظری که میدین واسم فقط 3تا نقطه بذارین بدون هیچ حرفی.

. ممنون .


                                                                                                   "پردیس"


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/27ساعت 21:20  توسط pardis  | 

این روزا روزای خیلی خوبین واسه من ! منتظر 2تا جوابم که امیدوارم واسم خوشحال کننده باشن.

منتظرم تا همین روزا به یکی هم یه پیشنهاد بدم درواقع یه درخواسته.

احتمالا هم چند روز دیگه همون معلم عزیز دوست داشتنی چهارشنبه هامو می بینم و مطمئنا توی این دیدار هم یه لیوان چای وجود داره!!!

با این همه از صبح تا شب بی کارم ! کم کم دارم احساس میکنم که وزنم داره زیاد میشه! فکرشو کنین ! من!

خوب من تو سال تحصیلی هم ساعت 10 میخوابیدم و کارام خیلی وقت نمیگرفت. ولی این خیای بدتر از اونه!

من ساز میزنم/ فیلم و انیمیشن میبینم/ کتاب میخونم/ زبان میخونم/ نقاشی میکنم/ کلی فکر میکنم/ موسیقی گوش میدم/ باخانوادم وقت میگذرونم/ یکم تلویزیون میبینم/ پای کامپیوترم که هستم/تلفن هم گاهی/ حتی تست فیزیک میزنم!

ولی.........................

لطفا بهم پیشنهاد کارای جدید و جالب بدین.

من بدجور به این چیزا نیاز دارم. 2 ماه دیگه از تابستون مونده ومن.......................

راستی یادتون باشه که من یه دختر 15 ساله ام و تو تهران زندگی میکنم.

 

 

 

این منم تو تختم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 18:17  توسط pardis  | 

سلام

هرروز صبح ساعت 8:30 بیدار میشم و صبحونه میخورم و ................

ولی روزی نیست که نیام و نشینم پای کامپیوترم تا .......

راستش من دوستای خوبی توی کامپیوترم و  توFolder  موزیکم دارم.

دوستایی که وقتی خوشحالم و کلی انرژی دارم با گیتارالکتریکی و آهنگای تندشون منو شادتر میکنن و وقتی هم دلم بارونی میشه با پیانو و ویولن منو آروم میکنن.

خلاصه دنیای بزرگی دارم باهاشون.

 Bobby Mc Ferryn با خوندن  ... Don't worry …Be happy  شادم میکنه!

صدای فوق العاده ی Sting  عزیز آرامش قشنگی بهم میده

Rise and Fall

Shape of my heart

Flow my tears

و تمام آهنگ های فوق العاده دیگه اش با شعرها و ملودی های فوق العاده ترش .....واو نمیدونین . خودشون یه دنیای دیگن.

همایون شجریان عزیز هم با وطن وطن گفتنش به استقبال من میاد. میشه آدم ایرانی باشه و باتمام وجود این شعررو دوست نداشته باشه؟

.

.

.

آره ! زیادن این دوستای عزیز. ولی راستش وقت میخواد تا بشناسیشون.وقت میخواد تا بفهمی ........

واسم دعا کنید. این روزا که از کاغذ ها و مدادرنگی ها و ماژیک هام دورم فقط موسیقیه که به دادم میرسه.

این دوستای عزیز...



راستی این منم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/06ساعت 19:0  توسط pardis  | 


سلام!

چقدر دنیای آدم بزرگا دنیای عجیبیه! چقدر تفاوت داره مشکلاتشون با منی که 15 سالمم هنوز نشده!

چقدر فرق داره چیزایی که اونا منتظرشن و چیزایی که من درانتظارشونم.

دنیاهامون چقدر فرق دارن باهم. نمی فهمم . نمی تونم که بفهمم. بقول beatles :

let it be

ولی..........

این روزا یکم یه جوری شدم. راستش هم دلم خیس بوده هم چشام.آسمونم دیگه حتی صداش دراومده!!!

هاها! هرچی میشه هی به خودم و خدا میگم : it's not fair و نشده که بعدش از خودم نپرسم که این انصافی که هی نبودشو یاد خدا میندازم ؛ این انصافی که هنوزم خیلی ها تو کوچه پس کوچه های قدیمی شهر دارن دنبالش میگردن حتی تو کوچه های بن بست ؛ این انصافی که نیست و این باعث میشه آدمای مهم زندگی من فقط 1 سال بیان یه تکونی به من و زندگیم بدن و بعدشم بذارن برن .........؛ این انصاف چیه؟

این منصفی که تو تمام صفحه های کتابای بچه مدرسه ای ها اسمش اومده و ازش حرف زدن کیه؟

گفتم که یکم بهم ریخته ام.

سر امتحانام هم حتی گیج بازی درمیارم. هاها! امتحان ریاضیم که سرشار از ناباوری های خودم بود.هردو دقیقه یه بار یه اشتباه تو برگم پیدا می کردم! به خودم گفتم دختر تو چطوری اینارو اشتباه نوشتی؟!

ولی......... ولی چرا باید این همه چیز فکر منو مشغول کنه . حداقل یه بخشی از افکار روزانه مو؟

it's not fair

چرا همیشه ما باید درگیر دنیای عجیب شما بشیم؟چرا همه تون راه حل های ساده ی مارو سخت می گیرین؟چرا نمی شه دغدغه ی همه شما آدم بزرگا این باشه که.........

میدونم it's not fair . من دارم خیلی بد با شما آدم بزرگا حرف می زنم. آخه هیچ وقت شما با ما حرف نمی زنین. هیچ کدوم نمیاین بگین بابا مشکل اینه ؛ OK قبول تو راست می گی؛ WOW چه راه حل خوبی؛ چه زندگی قشنگ و آرومی ؛دنیات چقدر آسمونش آبیه.

تنها چیزی که میگین اینه : کاش منم هم سن تو بودم . یادش بخیر دوران کودکی و از این چیزا..

آخه آدم خوب تو اگه حسرت سن من و دنیای منو میخوری پس چرا یکم سعی نمی کنی اون ابرای آسمون دلتو بزنی کنار بذاری یکم دلت آفتاب بگیره واسه خودش . فقط و فقط واسه خودش روی ماسه ها دراز بکشه و .. چی میگن؟ حال کنه. واسه خودش. چرا چون شما این کارو نمیکنین ما هم حق این کارو نداریم چرا ماهم باید چون شما مشکلات چی دارین ماهم اونارو داشته باشیم و درگیرشون بشیم خودبه خود؟ چرا نمی تونین مارو اینطوری که هستیم ببینیم؟فقط روانشناس و نمیدونم چی تو برنامه های رادیویی و تلویزیونی میارین و تو روزنامه ها و مجله ها راجع به ما می نویسین که چی؟ فقط این کارارو بلدین؟ چرا خیلی چیزایی که واسه خودمونه ، فقط و فقط واسه خودمونه رو........

معذرت . it's not fair. من آدم با انصافی نیستم. کی با انصافه؟ اگه یکی یه آدم با انصاف پیدا کرد و به من نشون داد!

it's not fair

هه! کاش اینجا بودین و دفترمو می دیدن. خطمو می دیدن و می فهمیدین چند دفعه تو این چند دقیقه اشک تو چشام جمع شده.

بذارین یه بار دیگه و با آرامش چیزی رو که نوشتم خودم بخونم .

.

.

.

.

خوب تموم شد. ولی چقدر تو دلم داد زدم و فریاد کشیدم. چقدر از همون حس های لعنتی قدیمی اومد سراغم. یه جمله خوب مینوشتم و بعدش داد و فریادم سرتون بلند میشد.

ببخشید.

ولی..........

it's not fair

 فکر کنم هیچ وقتم نخواهد بود. اگرم باشه کسی قبول نمی کنه که خودشه.

بیاین یکم آرامش بگیریم:

A little bit longer and I'll be fine

(راستی سر امتحان همه ی اشتباهای برگمو درست کردم. این فکرا نتونست منو سر امتحان شکست بده. شما به این چی میگین؟fair ؟)


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/12ساعت 20:54  توسط pardis  | 





سلام به همگی.

باز دوباره داره صدای برگه ها و کشیده شدن صندلی ها و جمع کردن خرت و پرت های اضافی از جلوی دست ها میاد.

بوی خیلی چیزاهم میاد.

بوی اضطراب و استرس و خنده ها و گریه های بعد از امتحان ها!

نمیدونمم چه حسی دارم بهشون.

خوبه! معلومه که خوبه!

گفتم که معلمامو خیلی دوست دارم. دلم واسشون کلی تابستون تنگ میشه.

تابستون..............

باید بعدا یه پست بلند راجع بهش بنویسم.

بعدا.......

چقدر بعدا کار دارم!

.

.

.

پس .....

بعدا برمیگردم.

واسم دعا کنید .

واسه هممون کلی دعا کنید.

مرسی!

کلی دوستون دارم.

فعلا!


A little bit longer and I'll be fine

پ.ن: راستی هوا چقدر بارونیه!

دلتون کلی بارونی باد!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/26ساعت 20:1  توسط pardis  | 



سلام به همگی!

خوبین؟

منم خوبم. امروز کلی خوب بود . کلی خوش گذشت. و فردا............ .

فردا هم قراره کلی خوش بگذره. فردا قراره با همون معلم دوست داشتنیم  که مطمئنم لیوان چاییش رو هم باخودش میاره بریم اردو والبته با معلم ریاضی و عربی و چند نفر دیگه که نمیدونم کیا خواهند بود ولی میدونم که قراره چند نفر دیگه هم بیان!! وای!خیلی خوش میگذره.

هاها! معلم ریاضی مون تو همون ماهی به دنیا اومده که من به دنیا اومدم! هاها! بالاخره از زیر زبونش کشیدم!

و امروز فهمیدم که معلم عزیز فیزیکم یه بچه ی 2 سال ونیمه داره. بچه ای که من فکر میکنم دختره! آخه بهش میاد دختر داشته باشه!

امروز یه روز فوق العاده بود. معلم ریاضیم لیوان آبشو روم خالی کرد. تمام زنگ ها هروقت منو دید باهام کلکل کرد ! هاها! دوستم مرده بود از خنده . منو خانم هی حرف میزدیم اون هی میخندید. به قول خودش عین شخصیت های توی فیلما بودیم!تازه قرار شد فردا تو اردو هم از ما دوتا جدا نشه که بقیه فیلمشو ببینه!

فهمیدم معلم زبانم  برادرشو از دست داده.

تو این فکر رفتم که کاش با معلمام دوست باشم و تو تابستون ببینمشون.

چه تصورات قشنگی داشتم امروز.

فهمیدم معلم زبان فارسیم باوجود همه اتفاقایی که تو طول روز واسش میفته منو یادش نمیره!

فهمیدم چقدر همه شونو دوست دارم. چقدر همه شون خوبن.

چقدر امسال من و زندگیمو عوض کردن.

ازشون بخاطر همه چی ممنونم!

بخاطر همه چی!!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/20ساعت 18:56  توسط pardis  |